تبليغاتX
نمیدونم

نمیدونم

دلم گرفته خدای مهربون

آدمک مرگ همین جاست...بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی...


به خدا مثل تو تنهاست...بخند...


دستخطی که تو را عاشق کرد... 


شوخی کاغذی ماست...بخند...


فکر کن درد تو ارزشمند است...


فکر کن گریه چه زیباست بخند...


صبح فردا به شبت نیست که نیست...


تازه انگار که فرداست...بخند...


راستی!آنچه به یادت دادیم


ّبر زدن نیست که درجاست...بخند...

به خدا آخر دنیاست بخند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:45  توسط رضا  | 

نیستی....

نیستی حالم خرابه  تو رو با یکی دیگه دیدم داغون شدم مردم ولی باز تو رو بخشیدم
نیستی دلشوره دارم میبینم تو رو تو چشماش این تقدیر بی رحمه با قلبم عشق من برو نذار تنهاش
نیستی حال من خرابه نیستی دستام سرد سرد    چشمام تو رو با اون دیدو دلم باور نکرد
نیستیو هوای این گریه داره بغضمو میشکنه من مردمو دستای تو قاتل منه
رفتی از این اغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی اعتنا رفتی نفهیمدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی اروم اروم زیر بارون داغون قدم میزنمو تو هم شادی با اون یارو
سراپا گوش بودم وقتی که  تو داشتی حرفی حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی
باشه منم میزنم رگ این گردن که رفتم ولی دیگه پیشت برنمیگردم
ولی روزی رو میبینم که یارت سیره از تو یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست این نفرین من نیست بازی زمونه ست
اون میخواد که دل تو با حرفاش خام شه صبر کن بذار یکمی یخاش اب شه
وقتی میفهمی چه کسی پشت روبنده که به احساست بزنه یه مشت کوبنده
نیستی حال من خرابه نیستی دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون دیدو دلم باور نکرد
نیستیو هوای این گریه داره بغضمو میشکنه من مردمو دستای تو قاتل منه
چقد باهات حرف دارم و چقد خرابم کاش لااقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی میگفتی تا ته خط باهام هستی چرا رفتیو با درد دستو پاهامو بستی
چرا ها؟ به خدا تا به من حرفی نزنی نیمرم تو چرا واقعا رفتی؟
لااقل یه چیزی بگو بگو دوست نداشتم بگو از خدام بود که تو شبو روزت نباشم
ینی قصدت از اول این بود که با من نمونی حرف بزن تو که انقد نامرد نبودی
چی میگم اون که دیگه نیست پیشم! چشم تو این امتحانم بیست میشم
ولی چرا از سنگه قلبا در این شهر تاریک اسیر کابوسم تو یلدا ترین شب تاریخ
کابوسی که نفسو تو سینه حبس میکنه و میبینم یکی دیگه تنتو لمس میکنه
داره تنم میلرزه واسه ادامه ی خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی از این اغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم
نیستی حال من خرابه نیستی دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستیو هوای این گریه داره بغضمو میشکنه من مردمو دستای تو قاتل منه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:15  توسط رضا  | 

گاهی دلم...


گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

 

نمی دانم به این درجه از دل رسید ه ای كه دل خود ت

 

برای خودت بسوزد. نمی دانم شده است كه دلت برای

 

خودت و تنهای تنها برای خودت تنگ شود. روزها دنبال

 

چاهی می گردم تا سرم رادرآن آویزان كرده و با فریاد ی

 

از عمق جان ، حسرت گذشته را بخورم.

 

نه كلامی ، نه حر فی فقط و فقط خجالت . خجالت و

 

خجالت. خدالعنت كند دل . خدا نیامرزد چشم و خدانفرین

 

كند هوس.

 

 

روزهای با توبودن گذشت امابه گمانم آن روزها برای تو

 

نبود. روزهای همراهی گذشت  اما به گمانم در حسرت

 

همدلی ماندیم. گله از گذشته نمی كنم ، هرچه گله

 

دارم ازدل است.

 

دارم از قلب سیاهم گله چندان كه مپرس

 

 

اما امید، امید به برای تو بودن. امید به آخرین نگاههای

 

معصومانه ات كه هنوز روشنی بخش چشمانم است.

 

امید به ریزش باران پرمهر مهربانی هایت ، امید به

 

گذاشتن و گذشتن . امید به رویش دوباره جوانه های

 

دوستی بر درخت پربرگ آشنایی. تورا می پرستم چون

 

همانی كه در آسمان خیالم سالها به دنبالش می

 

گشتم . تورا رها نخواهم كرد زیرا رهایی من از تو، سقوط

 

در دره هلاكت هجران است.

 

 

چگونه تورا فراموش كنم ، توئی كه دفتر هزار برگ خاطرات منی. چگونه تورا

 

 

چون پر طاووسی در لابلای برگهای دفتر خاطراتم تنها گذارم در حالی كه تو

 

اصلِ بودن خاطرات سبزمنی و….

 

 

خدایا شكرت . نمی دانم به این حرف رسیده ای  یا نه ؟

 

كه خدا دوستمان دارد.من رسیده ام ، من این را به یقین

 

درك كرده ام وتوای شریك بودن من تو نیز درك كن  و به

 

یقین برس. خدای زیبایی كه جز زیبایی از بندگانش چیزی

 

نمی خواهد. خوبی كه جز خوبی از ما نمی پسندد و

 

شاید زمان را آفرید تا بهترین هدیه برای برگشتن باشد.

 

ماكه وجودمان كشیده در طول زمان است ،شاید این 

 

 بهترین فرصت برای نو شدن و نو ماندن باشد. می دانم

 

می دانی ، اینكه نو شویم شاید چندان مهم نباشد‌، نو

 

بمانیم مهم است. پس بیا نو بمانیم.

 

 

نمی دانم روزی خدای زمان این فرصت را به من خواهد

 

داد تا روزهای با توبودن را به شكل كتابی به یادگار گذارم.

 

نمی دانم فرصت این را خواهم یافت تا جوهر سیاه قلم

 

را بر دشت سپید كاغذ چون اسبی چابك به حركت

 

درآورم ورسم نقش شكیل عشق كنم یا نه ونمی دانم

 

دست روزگار این فرصت را به من ارزانی خواهد كرد تا با

 

ارابه قلم دشت وسیع كلمات را بپیمایم و نقش یادگاری

 

ازبودمنمان را به چشمان خورشیدی ات هدیه كنم  یا

 

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدارا تورا سپاس

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:18  توسط رضا  | 

هنوز هم خوبم اما برای؟؟؟

شاید برای شروع دیر باشم
اما

پایان  خوبی بوده ام
 
نه برای خودم
که دیگر
درآغازوانجام مانده ام
برای کسی که نرفته
ماند
نخوانده
خواند
و
ندیده
عاشق ماند
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:16  توسط رضا  | 

طول نده، می میرم

صدا

نگاه

نفس

حرارت

لبخند

و...

همه را از من می گیری

و انگار

برنده ای

هرگز

تو را می ستایم

به

امتداد

اولین شعاع عشق که در سرزمین سرد جنونم

تابید

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:15  توسط رضا  | 

خدا راشکر

به هیبت یک کوه

اما

پر درد

به صولت یک راز

اما بس نگفته

وبه

امتداد یک جاده

اما بس ناتمام

رفتی

خدا را شکر

که پاک

سالم

و

تنها

رفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:14  توسط رضا  | 

من خدا را دارم....

 

کوله بارم بر دوش / سفری میباید

سفری بی همراه / گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت / هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی / توبگو از ته دل
     

من خدا را دارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط رضا  |